«  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1

موضوع : شعرتاريخ : 11 July 2008   شماره : 2

 

 

 

 

 

 1

... زاويه را با کمي تاخير به سمت راست مي چرخاند

کثافت از ديوار بالا مي رود  و

 سوسک ها از روي سقف خيره مي شوند

به لباس هاي زير

لباس هاي زير

 

 ديوار ناگهان خودش را به مرد  مي کوبد

سرباز هواي مسموم را در گلوي دريچه مي اندازد

_ خفه خون مي گيري يا نه ؟ 

 

قطره هاي خون درون بالش فرو مي رود

پرهاي قو کف زمين را سياه مي کند

سوسک ها با سر در گمي روي سقف مي ايستند / ويراژ مي دهند

و به لباس هاي زير خيره مي شوند

 

... زاويه را با کمي احتياط به سمت چپ مي چرخاند

کثافت از ديوار پائين مي آيد  و

مرد موهاي سينه اش را با لذتي که مرسوم است

فـــوت مي کند

کف زمين سفيد مي شود

 لحظه اي که ديوار از سايه جدا مي شود

 

چه حــس مضحکي !

هم آغوشي با سايه اي باريک

که ديگر نفس/ نفس نمي زند ؟!

 دوباره سرباز هواي مسموم را در گلوي دريچه مي اندازد

_ آروم مي گيري يا نه ؟

 

حالا به رغم چرخش موازي سوسك ها

 سلول تکثير مي شود.

 

 

 

    

2          

 

 

دنگ  دنگ  ناقوس ها

در چند ثانيه...

 به اسکله مي رسد

 

ملوان ها خستگي را

از شانه هاي دريا مي تکانند

سکان دار نگاهي به عرشه مي اندازد  وُ

 

آخرين بطري را سر مي کشد 

دست ها

روي

دست

تکان که مي خورند

 

کشتي آه سردي مي کشد   وُ

به سمت ماه حرکت مي کند

ماه شقه مي شود

 

درست به دو قسمت مساوي

و درست نمي داني

همين حالا

با کوه هاي يخ چقدر فاصله داريم

          آيا پنگوئن ها در سالگرد ازدواجشان

           کف زده اند

 

تا لرزه اي بزرگ پري دريا را برقصاند

و کشتي

در چند ثانيه ...

 

در اسکله اي چشم به راه   

پهلو بگيرد

نمي گيرد.

 

 

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : شعرتاريخ : 15 April 2008   شماره : 1

 

 

 

 

 

 

1

فكرش را نمي توانم بكنم

روزي در زندان گوانتانامو اسير جنگي باشم

و به سربازي گمنام

كه مرا با توپ فوتبال اشتباه مي گيرد

زير لب ناسزا بگويم

تا پوستم كلفت شود  و

از جداره هاي ديوار بزند   بيرون

 

بيرون مي زنم  و

 

در كوچه هاي خاكي كاشان

ناگهان    به سهراب بر مي خورم

از پس سايه هاي لطيف كه او را احاطه كرده اند

حدس مي زنم شعري را در سر مي پروراند 

 

چقدر خوشباور است سهراب

از ديوارهاي تو در تو

از ديوارهاي تو در تو به راحتي عبور مي كند

بدون آن كه بداند

در همسايگي سلول ما يك افسر سياه پوست

روي زخم هايش نمك مي پاشد  و

به مورچه هايي كه دور او حلقه زده اند

دستور مي دهد مرا بخوريد

من آخرين شعر زندگي را

 روي ديوارهاي سيماني مي نويسم

مرا زودتر بخوريد بي ارزه ها ...

 

حالا از آن روز سالها مي گذرد

واز پشت ميله ها تماشا مي كنيم

 بهار را

 

 

 

 

2

كودكان شادمانه مرا مي نگرند!

كلمه به كلمه  

سطر به سطر

از روي شعرهايم مي پرند.

از روي شعرهايم مي پري يا پريده اي هنوز

فقط مراقب باش.

كمي آرامتر...

چهارشنبه آخر هر سال

وقتي خانه تاريك است

چشم در چشم تاريكي به هم مي نگريم

چشم در چشم تاريكي

وقتي سايه ها قادربه ديدن ما نيستند

كار بدي نمي كنم  

 اين گونه خود را به آتش مي كشم   اصلا زبانه مي كشم

و باد سردي خاكستر مرا به هرسويي كه مي خواهد مي برد

بگذار ببرد مال پدرم نيست

 واسطه خاك با باد همين است كه مي شنوي

و ما از خاكيم كه به خاك برگشته ايم

راه درازي را آمده اي

آمده اي دستهايت را  

با حرارتي كه از جسمم بر مي خيزد

 گرم كني

هوا سرد است

حالا با كمي قهوه

چطوري مخاطب عزيز

كودكان به خانه بازگشته اند.

 

حامد رحمتي بهار 87

Rahmati.hamed@gmail.com

 

 

    ارسال نظر ( 43 )!

1

Copyright 2005 MyCloob.com . Allright Reserved.