
1
فكرش را نمي توانم بكنم
روزي در زندان گوانتانامو اسير جنگي باشم
و به سربازي گمنام
كه مرا با توپ فوتبال اشتباه مي گيرد
زير لب ناسزا بگويم
تا پوستم كلفت شود و
از جداره هاي ديوار بزند بيرون
بيرون مي زنم و
در كوچه هاي خاكي كاشان
ناگهان به سهراب بر مي خورم
از پس سايه هاي لطيف كه او را احاطه كرده اند
حدس مي زنم شعري را در سر مي پروراند
چقدر خوشباور است سهراب
از ديوارهاي تو در تو
از ديوارهاي تو در تو به راحتي عبور مي كند
بدون آن كه بداند
در همسايگي سلول ما يك افسر سياه پوست
روي زخم هايش نمك مي پاشد و
به مورچه هايي كه دور او حلقه زده اند
دستور مي دهد مرا بخوريد
من آخرين شعر زندگي را
روي ديوارهاي سيماني مي نويسم
مرا زودتر بخوريد بي ارزه ها ...
حالا از آن روز سالها مي گذرد
واز پشت ميله ها تماشا مي كنيم
بهار را
2
كودكان شادمانه مرا مي نگرند!
كلمه به كلمه
سطر به سطر
از روي شعرهايم مي پرند.
از روي شعرهايم مي پري يا پريده اي هنوز
فقط مراقب باش.
كمي آرامتر...
چهارشنبه آخر هر سال
وقتي خانه تاريك است
چشم در چشم تاريكي به هم مي نگريم
چشم در چشم تاريكي
وقتي سايه ها قادربه ديدن ما نيستند
كار بدي نمي كنم
اين گونه خود را به آتش مي كشم اصلا زبانه مي كشم
و باد سردي خاكستر مرا به هرسويي كه مي خواهد مي برد
بگذار ببرد مال پدرم نيست
واسطه خاك با باد همين است كه مي شنوي
و ما از خاكيم كه به خاك برگشته ايم
راه درازي را آمده اي
آمده اي دستهايت را
با حرارتي كه از جسمم بر مي خيزد
گرم كني
هوا سرد است
حالا با كمي قهوه
چطوري مخاطب عزيز
كودكان به خانه بازگشته اند.
حامد رحمتي بهار 87
Rahmati.hamed@gmail.com